آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

188.اولين حرم دخترك

امروز عصرى بردمت حرم ، واى پدرم رو درآوردى:( خيلى خيلى اذيت كردى:( صداى مامانى هم حتى دراومد! فقط اونجا يه نى نى ديدى كه ٣ ماه ازت بزرگتر بود ولى ماشالا بنظر خيلى بزرگتر ميومد ، كلى باهاش بازى كردى و خنديدى:) همسفرهامون هم با اينهمه اذيتى كه تو كردى اصلاااااااا نگفتن اينا هم با مائن! يه حركتى! يه دستى، بشكنى!!! چيزى! همه تو اتوبوس اومدن پيشت بجز اونا!!! تازه پياده و سوار كردن كالسكه به اون گندگى هم با من و مامان بود!!! احمدآقا اصلا به روى خودش نياورد! حتى يه آقاى مهربونى اومد كمكمون كه اون نيومد! مامان ميگه از اول اينجورى بودن! ميگه اون زمونا ميرفتن براى سيامك خوراكى ميگرفتن براى افشين و آرش نميگرفتن! يه خوردنى مهم نيست ها،نفس كار مهمه! من اگ...
10 تير 1392

185.خاله شهرزاد

امروز خاله جون صبح زنگ زد و قرار گذاشتيم بريم همديگه رو ببينيم ، خلاصه تا خاله بياد دخترك خوابيد و بچه به بغل رفتيم پايين ، خاله هم ماشينش رو گذاشته بود اون طرف هتل و رفتيم اونور و براى گردش و طبق راهنمايى ياسى جون رفتيم پروما ، كلى خرده ريزه ى خوردنى با راهنمايى خاله خريديم و ناهار هم خاله جونى ما رو برد فودكورت پروما و اسپاگتى خوشمزه اى خورديم دستت درد نكنه خاله جونى:* خلاصه كه برگشتنه آميتيس بسيار غرغر كرد و با اين حال رفتيم يه پارك كه اسمش يادم نيست ولى همه ى المانهاى شهر رو اونجا جمع كرده بودن كه خوشگل بود:) آميتيس هم تو ماشين خوابش برد و خاله مجبور شد كمكم كنه و وسايل رو بياره بالا:) طفلى خاله كلى اذيت شد ، خدايا همه ى مريضيهاى خاله ج...
8 تير 1392

183.میریم مشهد!

داریم میریم مشهد! خیلی با جدیت! خیلی یهویی! با احمد آقا اینا و بابا اینا بدون بابا مرتضی:( خوب نمیتونه مرخصی بگیره ولی من باید تو رو ببرم ... چون نذر داشتم :) 1 هفته بطور تقریبی نیستیم اگه اونجا نت بود که میام اگرنه که مواظب وبلاگم باشین خاله ها:) از امشب بگم که تولد آنیتا بود ... همه چی خوب و آروم بود و خوش گذشت:) سوتی مامانی رو هم بگم که بعدا هی یادم افتاد بخندیم:) سر شمع فوت کردن یهویی بلند گفت آنیتا پاشو فین کن مامانی:)))))))) قربونت برم مامانم:*
6 تير 1392

179.شیرخشک هومانا3

از هرجا میپرسم نیست:( دوستای گلم همه بسیج شدن برای یافتن شیرخشک! الان خاله فیفتی زنگ زد و گفت یه جا پیدا کردم ... انقدر شاد شدم که اصلا به این فکر نکردم که پول داره؟ وسیله داره؟ فقط گفتم هرچند تا میده بگیر! دستت درد نکنه خاله جون:* خدایا به این کسایی که مسئولن یاد بده که بچه ها گناهی نکردن:( شیرخشک میخوان خوب! خسته شدیم به قرعان! دیگهههههههههههههههههههه غر نمیزنم! فقط چیزای مربوط به تو رو مینویسم:* دوستت دارم مامانی:*
5 تير 1392

178.شب هفت!

دیروز شب هفتم دایی بود و من از قبل گفته بودم نمیرم بهشت زهرا ... خوب بچه ی کوچیک دارم و عذرم موجه ه ... شب هم رفتیم سالن و برگشتیم ... امروز یه کاره مامانبزرگه زنگ زده که بالاخره رفتین بهشت زهرا یا نه؟! گفتم نه! ولی یادم نبود که نمیدونست بعدش سالن میرن ... گفتم نه ولی بعدش رفتیم سالن ... برگشته میگه ااااااااا شام هم بود؟! میگم بله! میگه باشه فقط میخواستم حالتونو بپرسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خداحافظ!  چه توقعی داشت یعنی؟؟؟ حوصله ندارم!
5 تير 1392

176.انقدر بی حوصله ام که فرمایش همه متینه... :|

حوصله ندارم اصلا! نمیدونم چم شده:( حوصله ی خودمم ندارم چه برسه به دیگران:( این چند وقته فشار روم زیاد بوده ... اطرافیان هم مثل اینکه زبونشون عوض شده! هر چی بهشون یه چیزی میگم یه کار دیگه میکنن نمیشه یه مدت فکر کنین من مردم و دست از سرم بردارین؟! بخدا خسته م ...
3 تير 1392

177.خونه ی دایی هادی

امروز تصمیم گرفتم برم خونه ی دایی هادی ... بالاخره من که در حالت عادی عین 7 روز رو اونجا بودم این بار اصلا نتونستم برم ... حواشی این مدت هم خیلی اذیتم کرده حتی بیشتر از اصل موضوع ... احساس میکنم برای هیچ کس هیچ اهمیتی ندارم:( حس زیادی بودن دارم:| دیشب که اومدیم خونه دیدم مامانبزرگه زنگ زده که مامانت خونه نیست من میخوام برم دیدنش!!!!  خوب خانم محترم ! ایشون صاحب عزا هستن و خونه ی برادرشونن! میخواستین تشریف بیارین مسجد برای همین گرفته بودن!!! گفتم دیگه گله نمیکنم چون فایده نداره! زیاد اهل گله نیستم ولی این خانواده ی واتو واتو بدفرم کفرمو درمیارن ... تازه من گله نمیکنم از اونور اونا بیشتر شاکی میشن!!! خلاصه گفتم میرم دنبالش و میبرمش کر...
3 تير 1392