188.اولين حرم دخترك
امروز عصرى بردمت حرم ، واى پدرم رو درآوردى:( خيلى خيلى اذيت كردى:( صداى مامانى هم حتى دراومد! فقط اونجا يه نى نى ديدى كه ٣ ماه ازت بزرگتر بود ولى ماشالا بنظر خيلى بزرگتر ميومد ، كلى باهاش بازى كردى و خنديدى:) همسفرهامون هم با اينهمه اذيتى كه تو كردى اصلاااااااا نگفتن اينا هم با مائن! يه حركتى! يه دستى، بشكنى!!! چيزى! همه تو اتوبوس اومدن پيشت بجز اونا!!! تازه پياده و سوار كردن كالسكه به اون گندگى هم با من و مامان بود!!! احمدآقا اصلا به روى خودش نياورد! حتى يه آقاى مهربونى اومد كمكمون كه اون نيومد! مامان ميگه از اول اينجورى بودن! ميگه اون زمونا ميرفتن براى سيامك خوراكى ميگرفتن براى افشين و آرش نميگرفتن! يه خوردنى مهم نيست ها،نفس كار مهمه! من اگ...




